رهروان

باید راهمان را از راهداران اصلی بپرسیم
رهروان

همیشه نباید دنبال این باشیم که ببینیم خدا برایمان چه کرد.
گاه باید اندیشید که ما برای خدا چه کردیم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۴۹ مطلب با موضوع «شهدا :: زندگی نامه» ثبت شده است

وسعت دل مادر شهید بر سر مزار پسرش:

خدا خودش و خودش هم گرفت، اللهم صل علی محمد و ال محمد

۰ نظر ۱۲ مهر ۹۳ ، ۰۱:۳۸
سرباز

یکی از دانشجویان  زرتشتی و زرتشتی زاده بود.

مسلمان شد، سپس شیعه شد.

سپس حافظ قرآن شد، تلاش او به حفظ نهج البلاغه ختم شد.

داستان یه مقدار طولانیه ولی خیلی با ارزش

۰ نظر ۱۰ مهر ۹۳ ، ۱۰:۵۴
سرباز
بسمه تعالی

به: کارگزینی سپاه ساری

از: پاسدار عملیات ذبیح الله عالی

موضوع: کسر نمودن حقوق ماهیانه

محترماً به عرض می رسانم چون اینجانب دارای چهار هکتار زمین زراعتی آبی و خشکه می باشم و دارای درآمد زیاد می باشد و همین طور حقوق من زیاد می باشد.
لذا درخواست می نمایم که در اسرع وقت از حقوق ماهیانه من حدود دو هزار تومان کسر نمائید.
خداوند همه ما را خدمتگزار اسلام و امام قرار بدهد.
آمین

ذبیح الله عالی
۰ نظر ۰۹ مهر ۹۳ ، ۰۸:۰۰
سرباز

گفتم:" با فرمانده تون کار دارم."

گفت:" الان ساعت یازده است، ملاقاتی قبول نمی کنه. "

رفتم پشت در اتاقش، در زدم. گفت:" کیه؟ "

گفتم :" مصطفی منم. "

گفت :" بیا تو. "

سرش رو از سجده بلند کرد، چشماش سرخ و خیسِ اشک بود و رنگش پریده بود.

نگران شدم.

گفتم: " چی شده مصطفی؟ خبری شده؟ کسی طوریش شده؟ "

دو زانو نشست. سرش رو انداخت پایین. زُل زد به مهرش. دانه های تسبیح رو یکی یکی از لای انگشتاش رد می کرد.

گفت: "ساعت یازده تا دوازده هر روز رو فقط برای خدا گذاشتم. بر می گردم کارهام رو نگاه می کنم.

از خودم می پرسم کارهایی که کردم، واسه خدا بود یا واسه دل خودم؟؟

طلبه شهید مصطفی ردانی پور"

۲ نظر ۰۴ مهر ۹۳ ، ۲۳:۳۲
سرباز

دقت در بیت المال

بهش گفتم : توی راه که برمیگردی، یه خورده کاهو و سبزی بخر.

گفت:"من سرم خیلی شلوغه، میترسم یادم بره. روی یه تیکه کاغذ

هرچی میخوای بنویس بهم بده"همان موقع داشت جیبش راخالی میکرد.

یک دفترچه یادداشت و یک خودکار درآورد گذاشت زمین.

برداشتمشان تا چیزهایی را که میخواستم، برایش بنویسم .

یکه دفعه بهم گفت:"ننویسیها!" جا خوردم. نگاهش که کردم،

به نظرم کمی عصبانی شده بود! گفتم: مگه چی شده؟

گفت:"اون خودکاری که دستته،مال بیت الماله."

گفتم: من که نمیخوام کتاب باهاش بنویسم!

دو-سه تا کلمه بیشتر نیست.

گفت: " نه ."

  ***

۳ نظر ۲۸ فروردين ۹۳ ، ۰۷:۴۹
سرباز

اتوبوس ها جلوی درب اردوگاه ایستادند.

همه اسرا را سوار کردند ؛ فکر کردیم می خواهند ما را به بغداد ببرند اما تا چشم باز کردیم وسط شهر بصره میان مردم بودیم….
صدام می خواست نمایش قدرت بدهد و به عنوان پیروزی،
اسرای ایرانی را در شهر بچرخاند. صحنه خیلی عجیبی بود.
مردم کنار خیابان رقص و هلهله می کردند.
جلوی اتوبوس را می گرفتند،
درب اتوبوس را باز می کردند و بچه ها را با چوب و سنگ می زدند…
توی صورت بچه ها آب دهن می انداختند…
بعضی ها را هم پیاده می کردند و با مشت و لگد میزدند…
بغض بچه ها ترکید، آسمان چشمانشان ابری شد.
نه بخاطر کتک ها و بی احترامی ها نه، یاد اسرای کربلا افتاده بودند…منبع جوان انقلابی

javanenghelabi - osara

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۰ نظر ۲۳ مهر ۹۲ ، ۲۳:۱۲
سرباز